- کیلویی شش هزار تومن.
- چرا اینقدر گرون؟
- قیمتش همینه، مام از صبح تو آفتاب وایسادیم باید یه لقمه نون در بیاریم.
- آقا شما چه رنگی رو دوست دارین؟
- آبی!
- چرا آبی؟
مرد دست فروش به آسمان نگاه غمناکی انداخت و گفت:
- چون رنگ آسمونه. حالا میخری یا نه؟
- نه آقا، پول ندارم.
- خوب منم ندارم.
- کاش میدونستی قیمت دل خوش، سیری چنده! دوست داری پرواز کنی؟
- پرواز؟ تو آسمون؟
- آره.
- از کجا میدونی پرواز نمیکنم؟
- اممممم خوب، چون که آدمی.
لبخندی بر صورت کثیفش ظاهر شد و گفت.
- با این که آدم شدن برای ما شده دردسر، با اینکه دوره گردیم. اما پرواز کردن بلدیم.
نگاه گنگی بهش انداختم. چرخش رو با یک فشار محکم حرکت داد و شروع کرد به رفتن...
واقعا داشت کجا می رفت؟ شاید داشت میرفت رو پشت بوم خونه اش تا پرواز کنه! اصلا خونه داشت؟
چطوری پرواز می کرد؟ سقوط هم می کنن این آدم ها؟
آدم ها!!!
توی خیابون های آفتاب خورده ی تابستون راه میرفتم. قدم هایم رو میشمردم. و به این فکر می کردم که
دوره گرد حتما پرنده بود.
