تبليغاتX
دفترچه یاد داشت

دفترچه یاد داشت

هر وقت میخوام خط خطی کنم، اینجا خط خطی هام رو پاک نویس می کنم!

- کیلویی چند؟

- کیلویی شش هزار تومن.

-  چرا اینقدر گرون؟

-  قیمتش همینه، مام از صبح تو آفتاب وایسادیم باید یه لقمه نون در بیاریم.

-  آقا شما چه رنگی رو دوست دارین؟

-  آبی!

-  چرا آبی؟

مرد دست فروش به آسمان نگاه غمناکی انداخت و گفت:

-  چون رنگ آسمونه. حالا میخری یا نه؟

- نه آقا، پول ندارم.

-  خوب منم ندارم.

- کاش میدونستی قیمت دل خوش، سیری چنده! دوست داری پرواز کنی؟

-  پرواز؟ تو آسمون؟

- آره.

-  از کجا میدونی پرواز نمیکنم؟

-  اممممم خوب، چون که آدمی.

لبخندی بر صورت کثیفش ظاهر شد و گفت.

-  با این که آدم شدن برای ما شده دردسر، با اینکه دوره گردیم. اما پرواز کردن بلدیم.

نگاه گنگی بهش انداختم. چرخش رو با یک فشار محکم حرکت داد و شروع کرد به رفتن...

واقعا داشت کجا می رفت؟ شاید داشت میرفت رو پشت بوم خونه اش تا پرواز کنه! اصلا خونه داشت؟
چطوری پرواز می کرد؟ سقوط هم می کنن این آدم ها؟
آدم ها!!!

توی خیابون های آفتاب خورده ی تابستون راه میرفتم. قدم هایم رو میشمردم. و به این فکر می کردم که

دوره گرد حتما پرنده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:53  توسط Eris  | 

فکرش رو بکن! صدای فرهاد با احد شاملو.

 از حرفای گنده گنده خسته شدم.

از این کرم هایی که دارن میخورنم خسته شدم.

از خودم خسته شدم.

از پنجره ی اتاقم.

از منظره ی سبزی که هر روز میبینم.

از صدای بر خورد آب با سطح سنگ خسته شدم.

دلم میخواد یه این در قفلی که روبروم وجود داره، روش نوشته ورود ممنوع رو بشکنم.

با صدای بی صدا.... آخ باز فرهاد داره با شعراش ته دلم چنگ میندازه

دلم میخواد بشینم های های گریه کنم. اما اشک هامم تنهام گذاشتن.

دلم میخواد بگم برید بیرون. اما همه دورم دارن بهم با دلسوزی نگاه میکنن.

دلم میخواد بگم تنهام بذارید. اما میترسن از شرم راحت بشن.

چرا باید همیشه بیایید و به این زندگی سگی امیدوارم کنید؟

چرا وقتی میایید، اینقدر زود باید برید؟

چرا باید دلم براتون تنگ بشه؟
چرا باید دلم براتون تنگ بمونه؟
چرا نمیتونم بگم تورو خدا! یک بار دیگه دلم میخواد باهات حرف بزنم.

چرا نمیتونم بگم آخه لامصبا میدونین دل تنگی چه حالی داره؟

چرا دیگه پیدات نکردم؟
چرا پیدام نکردی؟

چرا آسمون آبی مونده هنوز؟

چرا باید از دستتون بدم؟
چرا محکومم کردی؟

جرمم چی بود؟ هان؟

آسمون آبی تر از اون چیزی بود که تصورش رو می کردم. دلم میخواد برای همیشه چشم هام رو ببندم که نه آبی آسمون رو ببینم و نه جایی که الان هستم رو.

آره سهراب هم حس قشنگی به آدم میده.

الان میفهمم شعر به چه درد میخوره.

دل به چه درد میخوره.

رهگذرا به چه در میخورن.

آدمایی که بهشون التماس میکنی ازت کبریت بخرن و از کنارت رد میشن به چه درد میخورن.

وقتی جسدت رو روی زمین یخ زده پیدا میکنن، همه دلشون میسوزه.

کبریت نخریدنم به یه دردی میخوره.

وقتی تنهایی، چشماتم اگر غمگین بشن

کسی نمیگه چرا چشم هات غمگینن.

کسی نمیخواد که غم از چشم هات بره.

خودتی و خودت.

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

گرچه از دیگرون فاصله ندارم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:57  توسط Eris  |