تبليغاتX
دفترچه یاد داشت

دفترچه یاد داشت

هر وقت میخوام خط خطی کنم، اینجا خط خطی هام رو پاک نویس می کنم!

یه مدتی دارم از نت می رم! کوتاه اما خیلی به استراحت احتیاج دارم. امیدوارم وقتی برگردم که یه مقدار زندگیم رو درست کرده باشم.

این آهنگ رو پیام برام فرستاد، متنش رو گیر آوردم و واقعا لذت بردم، یه تیکه هاییش یاده خودم افتادم! حتی اگر با سختی ارزش داره حتما ترجمه کنید و بخوندید:

لینک دانلود آهنگ: http://djp2.free.fr/temp/24.mp3

There's a lady who's sure all that glitters is gold
And she's buying a stairway to heaven.
When she gets there she knows, if the stores are all closed
With a word she can get what she came for.
Ooh, ooh, and she's buying a stairway to heaven.

There's a sign on the wall but she wants to be sure
'Cause you know sometimes words have two meanings.
In a tree by the brook, there's a songbird who sings,
Sometimes all of our thoughts are misgiven.
Ooh, it makes me wonder,
Ooh, it makes me wonder
.

There's a feeling I get when I look to the west,
And my spirit is crying for leaving.

In my thoughts I have seen rings of smoke through the trees,
And the voices of those who standing looking.
Ooh, it makes me wonder,
Ooh, it really makes me wonder.

And it's whispered that soon if we all call the tune

Then the piper will lead us to reason.
And a new day will dawn for those who stand long
And the forests will echo with laughter.
Ooh, it makes me wonder.

If there's a bustle in your hedgerow, don't be alarmed now,
It's just a spring clean for the May queen.

Yes, there are two paths you can go by, but in the long run
There's still time to change the road you're on.
And it makes me wonder.


Your head is humming and it won't go, in case you don't know,
The piper's calling you to join him,
Dear lady, can you hear the wind blow, and did you know
Your stairway lies on the whispering wind.

And as we wind on down the road
Our shadows taller than our soul.

There walks a lady we all know
Who shines white light and wants to show
How everything still turns to gold.
And if you listen very hard
The tune will come to you at last.
When all are one and one is all
To be a rock and not to roll.

And she's buying a stairway to heaven

اون مدتی که نیستم اگر کسی دلش تنگ شد این آهنگ رو گوش بده :دی

البته تا یک یا دو هفته دیگه که میرم باز این وبلاگ آپ میشه یه بار دیگه!

فعلا.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:39  توسط Eris  | 

دلم تنگه برای:

محمد ( همون رفیقم که دانشجوی یه ترکستان بود. محمدی که عشقه پینک فلوید و سید برت بود، همون که یه مدت خیلی چیزارو بهم ثابت کرد. خیلی دلم براش تنگ شده... خیلی بیش تر از اون چیزی که میشه به زبون آورد! یکی از بزرگ ترین آرزو هام اینه که برگردم به دورانی که میشناختمش)

نسیم( نسیم تهران دیتا، چه دوران خوبی داشتیم)

اسپادانای تهران دیتا (دیگه ازش خبری پیدا نکردم. خیلی بهم کمک کرد توی دوران سختم. هیچ وقت فراموشش نمی کنم.)

سروش (دلم برای اون سروشه قدیمیه گلستان خیلی تنگ شده)

سی جی (سجاده تهران دیتا که اون سال ۱۶ سالش بود! الان باید کلی بزرگ شده باشه :-) )

دختر پاییزی ( دخترپاییزیه عزیزم که همیشه با یه منظره زیبا از پاییز می شناختمش و همیشه به یادشم)

نگین (اون نگینه شر و شیطونه گلستان)

دیوانه (رفیقه همون محمدی که بالا گفتم، به خاطره آشناییه عجیبمون اسمش یادم نیست)

آیرم

شروین

رز وحشی (یادش به خیر که چقدر دورادور ازش تعریف شنیده بودم و یادش به خیر که گیر داده بود من مونام :دی )

گوست داگ

شهرام!

فیفیلی

هادی دکستر

سعید امگا(خبری ازش ندارم ببینم حالش خوب شده یا نه:-( )

آرش!

شیرین عزیزم تو دبیرستان ایران

غزاله ی عزیزم تو دبیرستان ایران

مهشید عزیزم دوست دوران راهنماییم

پروانه ی بی معرفت تر از من

غزال دوست دوران راهنمایی

بهار دوست دوران راهنمایی

ماندانا دوست دوران راهنمایی ( یادش به خیر چقدر اشکه این بشر رو در آوردم :دی)

نیلوفر دوست دوران راهنمایی (یکی از آدمایی که همیشه به آرامشش حسودیم می شد)

علیرضا از بچه های پارک

امیر از بچه های پارک

میثم از بچه های پارک

فرشته از بچه های پارک

علیرضا باتیستوتا از بچه های پارک

علی آقا کسی که بدمینتون حرفه ای و والیبال مقدماتی رو یادم داد.

شیرین جون مربیه مهد کودکم!

خانوم عظیمی مربی آمادگیم!

مریم دوست دوران مهدکودکم!

دلم برای همه ی اولی ها وقتی دوم راهنمایی بودم تنگ شده!

و دلم برای خیلی های دیگه که اسماشون یادم رفته، اما حرف ها و چهره هاشون هنوزم یادمه تنگ شده!

دلم برای اون دورانی که همه بهم می گفتن الکی خوش تنگ شده! اون دورانی که هرکی ناراحت بود میومد و کلی با هم می خندیدیم!

دلم برای خاطره های خوش گذشته ام تنگ شده!

اما هرچی نگاه میکنم میبینم دلم نمیخواد برگردم به گذشته! توی بد تضادی گیر افتادم. نمیتونم خودم رو از اون مزخرفاتی که سال پیش پیرم کردن رها کنم. الان دوستای قدیمم رو هم ول کردم. همه چی جدید شده.

 حتی توی این همه سر در گمیم با یه گروهی دوستم که دارن خاطرات پارک و بچه هاش رو برام زنده می کنن. تقریبا دو هفته یه بار میزنیم بیرون! میگیم و کلی میخندیم. اما دیگه مثله اون دوران تا میام خونه به اندازه ی یک سال خوشحال نیستم.

میترسم! میترسم باز گذشته تکرار بشه. یه جورایی میدونم که تکرار میشه. نمیدونم چرا از این گذشته ی لعنتی درس نمیگیرم! یه روز باز مثل این دو روز میشینم یه لیسته طولانی تر از چیزایی که دلم براشون تنگ شده می نویسم! همه جور آدمی شدم تو این چند سال! خشن، مهربون، لطیف... دیگه دارم خودم رو هم گم میکنم. نمیدونم تا کی مجبورم که این رنج ها رو به خودم تحمیل کنم. کی تمومش می کنم. واقعا باید منتظره یه معجزه باشم؟

آره، وقتی میگم دلم تنگ شده یعنی گذر زمان اون هارو خیلی تو دلم بزرگ کرده! نیستن و نمیتونن که باشن! امیدوارم همیشه و همیشه ، هر جا که هستن، خوش و خرم باشن! شاد باشن!

یه فال حافظ و مثل همیشه صادق:

از دیده خون دل همه بر روی ما رود                بر روی ما ز دیده چه گوییم چه ها رود

ما در درون سینه هوایی نهفته ایم                 بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک         گر ماه مهر پرور من در قبا رود

بر خاک راه یار نهادیم روی خویش                  بر روی ما رواست اگر آشنا رود

سیل است آب دیده و هرکس که بگذرد          گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا ردو

مارا به آبد دیده شب و روز ماجراست            زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود

                                      حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل

                                       چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

 

اینجا تقریبا جایی شده که هر وقت دلم میگیره میام! هیچ ربطی به خاطره های روزانه نداره خدارو شکر :))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:48  توسط Eris  | 

سلام
یه چند روی هست که دلم میخواد وبلاگ رو آپ کنم. اما یا به قول مسعود، بی واژه ام یا خیلی سرم شلوغ.

یا یک شعر از احمد شاملو با اجازه شروع می کنم:

لوح ِ گور

نه در رفتن حرکت بود
نه در ماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی را نگفت که، بشاید.

دوشیزه ی عشق من، مادری بی گانه است
و ستاره ی پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

احمد شاملو 1338

مثل همیشه از پنجره ی نیمه باز به آسمان شب خیره ام و بر آسمان بی مهتاب نگاه می کنم. منظره ی رو به رویم از همیشه سبز تر است، این را احساسم می گوید. به آن نگاه نمی کنم و تنها به شب بی مهتاب نگاه می کنم.
حس می کنم که اگر شب، مهتاب ندارد؛ حتما خدا را دارد. پس چرا خداوند به آن مهتاب زیبایی هدیه نمی دهد؟
چند بار پلک می زنم و چشم هایم به دنبال مهتاب خیره تر می گردند. شب بی مهتابی که در آن پای گذاشته ام شاید خدا را کم دارد.
مگر نه این که خدا مهتاب را برای شب آفریده؟ پس چرا شب هایم مهتاب ندارند؟
شاید چشم هایم را خوب باز نمی کنم... شاید در نقطه ای باشد. ستاره ها را می بینم. همه مایوس از آنکه دیگر به خاطر عشقی بدرخشند، شاید دارند فکر بیهوده ای را عبور می دهند.
از خود فاصله میگیرم و همه چیز به فاصله ی تابش آخرین پرتوی نور، ادر برابر چشم هایم محو می شود. احساس می کنم که شب را هم از دست داده ام. در انچه که نمیشناسم، در آن مبحوسم.
شب هایم که در آن ستاره ها می اندیشیدند به کجا گریخته اند؟ شب هایم که خدا را از دست داده بودند، تنها به خاطر آنکه مهتاب نداشتند؛ کجایند؟

محبوس تر از همیشه به زندان وجودم می نگرم. من زندانی خویشتن ام. راه گریزی ندارم جز کودکی.

اه که به اندازه ی ابعاد بزرگی ام تنهایم و به اندازه ی تمام شب های گذشته ام در خاطراتم اسیر.
شاید تمام زندان های دنیا را من ساخته باشم.
و پیغامم به شما ای رهگذران که برخی اندیشیدند مرا در محبت خود غرف ساخته اند.، ای رهگذری که چشم های بی تابم را نشانت نداده ام و تو ای رهگذری که احساس و اندیشه ام از توصیفت عاجز است،

خدای شب های مهتابی ام را ندیده ای؟

شنبه/ مرداد / 1387

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط Eris  | 

یه شعره خیلی قشنگ که خیلی وقت بود دنبالش بودم و هیچ وقت؛ وقت نمی کردم که شعر رو پیدا کنم!!! یه دوست امروز برام پیداش کرد.

بخونیدو لذت ببرید.

 

درگلستانه

 دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

سپهری

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:38  توسط Eris  | 

 

اینم مینویسم که هیچ کس از کنکور از چیزی نپرسه دیگه!!!

هوم، چهار ساعت تمام شرح حال کنکورو نوشتم!!! پرید

عیب نداره، دوباره می نویسم!

 

دیروز صبح از خواب بلند شدم، صبخونه نخورده نشستم وبلاگم رو آپ کردم(یعنی مربوط به آپ قبلیم)! یه جوری بودم! صبح زود پا شدم و خیلی سر حال نبودم. یکی از دوستام بهم زنگ زد گفت که فردا کنکور دارم و من بسیار شکه شدم!  یه راست برای فراموش کردن اطرافم، پریدم نت. یکی از اون دوست های خیلی خوبم، اومد و یه کم با هم گپ زدیم و کلی حرف زدیم. ازش خیلی ممنونم، خیلی. وبلاگم رو بعد از حرف های دوستم دوباره خوندم و به نظرم حرف هام یه بوی دیگه گرفتن!

ظهری طبق معمول ساعت چهار و ده دقیقه کامپیوتر رو خاموش کردم که برق اون موقع ها میره دیگه. خواهرم رفت بیرون و من نشستم رو تختم, عین زندونی ها! یه کم در و دیوار رو نگاه کردم و یاد کنکور افتادم.

نشستم فکر کردم که چرا نخوندم؟ چرا آخه؟

یاد اون آزمون علمی عملی افتادم که تو منطقه اول شدم اما تو استان به خاطر بلاهایی که سرم اومد 80 شدم! یاد این افتادم که از درس خوندن متنفرم و به خاطر موقعیتم مجبورم که درس بخونم!

هوم، یادم اومد که همیشه باید یه اتفاق بدی بی افته! همیشه ی همیشه!

یاد همه ی اون چیز هایی که از دست داده بودم افتادم و چیزایی که بهشون چنگ زدم رو دقیق نگاه کردم.

دیدم به هیچی چنگ نزدم! من در حال سقوطم!

ته دلم خالی شد و از موقعیت فعلیم حسابی ترسیدم! سرم رو گذاشتم رو بالش و دیدم اشک هام همینطوری دارن پشت سر هم میان! دیگه مثل همیشه جلوشونو نگرفتم و گذاشتم تا دلشون میخواد دلم رو سبک کنند. نفهمیدم چی شد که خوابم برد، ساعت 6 بلند شدم و دیدم اوووووووف قیافه رو نگاه!

اومدم باز نت! باز همون دوست خوب اومد و کلی گپ زدیم! حداقل هی بهم نمیگفت نمیخوای بری یه کم درس بخونی؟ حداقلش داشت از خودش برام می گفت!

دیگه اصلا یادم نمیاد دیگه چی شد و چت می کردم و اصلا حوصله ی سایت رو نداشتم! با یاهو میوزیک هم آهنگ گوش میدادم و هیچ...

اون دوست اومد گفت که بهتره برم بخوابم! دیدم بد نمیگه! یه دوستی اومد و تو دو دقیقه تست زدن رو یادم داد! رفتم، ساعت 10 : 30. سرم مثل همیشه درد می کرد.

وای! خدای من! کلی صدای پچ پچ میشنیدم! احساس حالت تهوع داشتم! چشم هام به خاطر اشکایی که ظهر ریخته بود به شدت ورم کرده بود و درد می کرد. دیگه داشتم از فرط خواب بی هوش می شدم که یک هو دلشوره ی خیلی وحشتناکی گرفتم.

به خودم می گفتم؛ ده آخه لا مصب! تو که تا الان عین این بی غیرتا بودی خوب! این امشبم بگذرون! تو که میدونی قبول نمیشی! بی خیال باش!

اما دلشوره با صدای پچ پچ ها همینطور بیشتر می شد. حس کردم دارم دیوانه می شم!

خودمو زدم به خواب. ای بابا! نمیشه! خیلی خسته ام.

خواهرم اومد گفت خوابی؟

نچ

یعنی هنوز نخوابیدی؟
تچ، ساعت چنده؟
یک و نیم. بذار الان برات قرص میارم.

   دو تا اگزازپام آورد و یکیش رو خوردم. خواب داشت میومدا! اما پچ پچ ها نمیذاشتن. بالشم رو ور داشتم رفتم پیش مامان خوابیدم.

صبح همه با صدای زنگ تلفن از خواب پریدیم. یک ربع مونده بود به شش و من باید شش و نیم سر جلسه می بودم! یکی از آدم های نیک روزگار که از قضا یه دوست هم هست، زنگ زده بود بهم امیدواری بده که اگر می رم سر جلسه، حد اقل امیدوار برم. ازش کلی تشکر کردم و این حرفا. اما واقعا تو حال خودم نبودم. خیلی خوابم میومد و اثر آرام بخش هنوز نمیذاشت سر حال باشم.

خلاصه با یه بد بختی رفتم سر جلسه! که یه آژانس فوری هم گرفتم و پریدم. یه کم با بچه ها ی مدرسه گپ زدیم و برگه های پاسخ نامه رو دادن و بعدش دفترچه ی سوال های عمومی. سوالارو این ور اون ور کردم و شروع کردم جواب دادن. خیلی سوالارو میدونستم اما یادم نمیومد. در هر حال یک سری رو زدم. عربی و ریاضی رو اصلا نگاه هم نکردم! ای وای! اگر اون فرمولای لعنتی فیزیک و شیمی رو یه نگاه کرده بودم همه اش رو نوشته بودم! اما همه ی غیر مساله هارو تونستم بزنم! چه جالب هنوز یادم بود!

هوم، دفترچه تخصصی رو دادن! وای خیلی عالی زدم! برنامه نویسی رو فقط 3 تا نمیدونستم که نزدم! سخت افزار که خیلی بد بود و زیاد خوب نزدم! مبانی خیلی خوب بود! شبکه هم به طرز غیر قابل باوری آسون بود! بانک هم آسون بود اما خوب نزدم!

خیلی جالب بود برام. این همه نخوندم و ببینم اینقدر سوالا کشکی باشه!

رسیدم خونه پریدم یه دوش گرفتم و اومدم نت! کلی آف گذاشته بودن و دعا و اینا!:دی

بعدشم که دوباره زندگی ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 3:29  توسط Eris  | 

 

من از این پس به همه عشق جهان می خندم
به هوس بازی این بی خبران می خندم
من از آن روز که دلدارم رفت
به غم و شادی عشق دیگران می خندم
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است
کارم از گریه گذشته 
من به آن می خندم .

سلام

یه متن دیگه یه جای دیگه تایپ کرده بودم! میخواستم اون رو همین جا کپی کنم، اما نشد! از نظر هاتونم ممنونم. چون نظر هستن، بلد نیستم جوابی براشون بنویسم.

 

قلبت تند و تند میزنه، چشم هات دارن توی افکارت به دنبال یک لحظه ی آشنای دیگه میگردن. با آدما نشستی و دهنت بازه، دندونات پیدا هستن این که دو طرف لبت به سمت بالا هستن یعنی این که تو داری میخندی!

دل یعنی چی؟ اصلا ما آدم ها هممون یه جوریم! بسه دیگه! میخوام خودمو گول بزنم! میخوام بیشتر از همیشه الکی بخندم، حتی به خودم! نمیخوام منتظره دلخوشی باشم.

آره حسین جان، راست میگی؛ اینجا کنار این حرف ها جای خوبی برای موندن نیست. کوله بارم رو می بندم و می رم. می رم از کنار این حرف هایی که اون دو تا سر بالایی لب هام رو تو خلوت خودم میاره پایین و غمگینم می کنه.

های تو! تو چی از من میدونی؟ تو منو نمی فهمی! ای کاش برای یک لحظه هم که شده به جای این که سعی کنی من رو بفهمی از خودت برام بگی!

آره بابا! از خودت بگو. من؟ نه من به نشنیدن حرف های تو عادت دارم!

یه روزی بالاخره کوله بارم رو جمع می کنم و میرم! اون روز مطمئنم حسرت رو توی دل اون کسایی که همه اش سعی می کردند من رو بفهمن خواهم گذاشت! حسرت این که آدمی که میتونستن بفهمنش رفت ...

چه حسرتی!

آره دیگه میخوام تو خلوت خودمم بخندم! چشم هام دیگه دنبال هیچ خاطره ای نگردن!

اوهوم! مطمئن باش اگر توی این دنیا هم چشم هام به چشم هات بی افته و اگر یاد اون دوستی که چقدر برام مهم بود رو زنده کردی؛ یک سلام سرسری و یک لبخند جیزیه که من برات دارم.

من این دنیا دیگه نمیخوام دوستت داشته باشم و حس های خوبی رو که بهم میدادی رو با تمام وجود حس کنم.

شماها منو نمیفهمین! به درک که نمیفهمین! اصلا من فهمیدن شماهارو میخوام چیکار؟ شماها چه دردی از آدم دوا می کنین؟ شماها همتون دردین، همتون! پس بیایید فقط بخندیم! حس هامون رو بگذاریم کنار.

بسه دیگه چقدر باید بفهمیم . نتونیم حرف بزنیم؟

آدمیم دیگه، توقع بیش تر از این نمیره!!!

چه جالب، همین العان یه فال حافظ گرفتم:

 

گر من از باغ تو یک میوا بچینم چه شود؟ / پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود؟

یار اند کنف سایه آن سرو بلند / گر من سوخته بنشینم چه شود؟

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار / گر افتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود؟

واعظ شهر شهر چو مهر ملک و شحنه گزید / من اگر مه نگاری بگزینم چه شود؟

عقلم از خانه به در رفت و گر می این است / دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

صرف شد عمر گران مایه به معشوقه و می / تا از آنم چه پیش آید و از اینم چه شود

خواجه  دانست که من عاشقم و هیچ نگفت

حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

یه روزی همتون رو میذارم میرم! میرم، قول میدم که یه روز دیگه منو یادتون نباشه!

اما العان نه! العان هنوز دلم میخواد غمم رو زیر لبخند هام پنهون کنم، هنوز دلم میخواد رفتنتون رو ببینم و بخندم!

اما یه روزی میذارم و میرم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:30  توسط Eris  |